زندگیِ من

+امروز با مترو رفتم تئاتر شهر، نشستم اونجا. چه هوای خوبی!

پیاده ولیعصر رو رفتم بالا تا میدون ولیعصر، از اونجا هم تا سر وصال و ازش اومدم پایین، به یاد خاطرات خوابگاه. وای عجب دورانی بود. 

تکرار نمیشن اون موقع ها. 

+اصلا وقتی فک می کنم به اون دوران، دلم می گیره. دلم مچاله میشه. چقدر نوستالژی شده برام. همه چیز خوب بود. همه چیز سرجاش بود. 

سرم پایین بود و کار خودمو می کردم. بدون حواس پرتی، بدون سخت گیری تو کارا.

+بگذریم وصالم اومدم پایین، یه دوستی رو دیدم یه خرده چرت و پرت گفتیم، از اونجا سوار BRT شدم و برگشتم.


+شبا بدون عینک به شدت چشمام اذیت میشه. اکثر موقعی که بیرون بودم تمرکز نداشتم و فقط به این آستیگماتیسم مزخرفمم فک می کردم.

مخصوصا نور ماشین، چراغا، اصلا داغونم می کنه. هر چیز نورانی رو با 2 تا سایه می بینم که کشیده شدن و با هم شکل یه مثلث میشن.

دوباره میرم پیش دکتر، تا ببینم چی میگه. شاید بشه عمل کراس لینکینگ کنم بدتر نشه، یه خرده آستیگماتیسمش هم بهتر شه. ایشالا


مشخصات

+عذر خواهی می کنم از دوستانی که پیگیر اینجا بودن و یه نظری چیزی میذاشتن یا اصلا فقط نیگا می کردن اینجا رو و این که آدرس جدید ندادم بهشون.

ولی هر دفعه همون حس اشباع شدن می گیره منو، هر دفعه، سر هر کاری.

شاید به این خاطره که بهترین چیزی نبود که می تونست باشه و باز هم این کمال گرایی مزخرف.


+سعی می کنم، اگر خدا و پیغمبر و معصومین و اهل بیت کلا! بخوان، کمتر بیام اینجا. واقعا باید کمتر بیام.

آخه چیزی نداره که بیام. هیچ اتفاقی هم قرار نیست بیوفته. مطمئنم. اتفاقا رو باید تو زندگی واقعی دنبال افتادنشون بود، نه اینجا که هیچیش معلوم نیست.


+بعدا اینو دیدید فحشم ندیدا


مشخصات

+ماییمو، حرفهای نگفته


فکرم پیش حرفایی که با دوستم زدم.

از یه آدمی که اون قدر مذهبی بود, همچین حرفایی بعیده.

خیلی راحت اعتراف کرد که تو کارشناسی الکی حساس بودیم

الکی خودمون رو درگیر یه سری چیزا کرده بودیم، دین، درس و ... ولی چیزای دیگه ای هم بوده که بهشون کم لطفی شده

اصلا نمی دونم مشکل من صرفا نداشتن یه هم صحبته یا نه.

شایدم نیست، شاید این نیاز هرکیه که تو سنه منه. حتی کمتر از سن من هم به همچین مشکلی برمی خورن.


+تا اونجایی که من فهمیدم، جنس مخالف هم شرایطی شاید بشه گفت بدتر داره.

 همه نیازمندن. همه. ولی یه سری چیزا مانعه از پاسخ دادن به این نیازها


+در هر حال، من که تصمیم گرفتم  سخت نگیرم. 

اینم بگم نباید بی هدف هم باشم. نباید خودسازی م رو بزارم کنار.

مشغولیات ذهنم که نباید این باشه

من تصمیم گرفتم خیلی راحتتر باشم، تو جمع ها شرکت کنم، بهتر حرف بزنم و ...

بیشتر از این فعلا نمی تونم کاری کنم. 

این قضیه نیاز به زمان داره قطعا. منم که عجول تو همه کارها! 

خدا به خیر کنه


+عنوان نمی زارم دلیل دارم. چون اگه عنوان بزارم پستم میاد تو قسمت وبلاگ های به روز شده و هر کی میاد نظر میده.



مشخصات

یه دوستیم هم اینجا داشتم، البته نمی دونم دوست بودم براش یا چی، ولی خلاصه دردل هایی باهام کرد. 

سعی کردم بهش بگم درگیر چیزی هستی که آخر عاقبت نداره. پدرتو در میاره، کما اینکه پدرشو درآورده بود. ولی اون قدری هم حالم بد شد از شنیدن اتفاقایی که افتاده بود براش، دیدم دارم نابود میشم، تصمیم گرفتم و بهش گفتم داستانت سیاه. منو نابود کرد. 

برخورد بهش. فکر کرد دارم الکی حذفش می کنم. در صورتی که خودم خیلی داشتم اذیت می شدم.

تازگیا هم احساس می کنم اتفاقای جدید افتاده براش.

واقعا از خدا می خوام اشتباهات قبلی رو تکرار نکنه، اصلا کاری که کرد شوخی بردار نیست. بعضی چیزا رو هرگز نباید تجربه کرد.


واقعا جامعه ما نیاز به آموزشای روانی داره، همه دارن. بعضی وقتا تو بعضی چیزای پایه ای می مونیم که آدم خندش می گیره.

لجبازی رو کنار بزاریم، هیچ کس کامل نیست، همه به کمک نیاز دارن...


مشخصات

با یه دوستم که هم اتاقی بودیم حرف می زدم.

اونم مثل من  ک.م.ا.ل گ.ر.ا.ی.ی!!! داره و به فنای عظما .

بد دردیه، واقعا بد دردیه!

می دونی چرا؟ چون همه چی، هر چی که فکر کنی معذرت می خوام به چپت میشه. عمق فاجعه ست.

اون که اول مذهب بوده بعد دست و پا درآورده، الان نماز هم نمی خونه. 

یعنی بر پدر هر کسی که مروج رفتارای کمال گرایانه ست.

 جامعه مریضه، همه یه جور مریضی دارن.

درد دارن.


مشخصات

ولی به یه جمع شاد نیاز دارم. یه جمعی که فقط بگیم و بخندیم.

ازینایی که تیکه و شوخیای جهتدار میکنن و میخوان تخریبت کنن نه. 

از اینایی که میرن کوه، میرن بیرون، کلا خوشن. از اینا میخوام.

یا شبا با ماشین میرن دوردور، خیابون گردی.

اصلا یه جا که آدم خودشو تخلیه کنه. داد بکشه، بلند بلند حرف بزنه.

با خودم که نمی تونم داد بزنم یا حرف بزنم و ...

خب از کجا پیدا کنم همچین کسایی رو؟ 

کسایی که میشناسم اکثرن عنن. از عن هم چیزی درنمیاد، میاد؟ نه هیچی.


مشخصات

هاهاهاهاهاها

+چه خداحافظی دراماتیکی داشتم! آرزوی موفقیت و خوشبختی و اینا هم کردم و کردیم و باز من اینجام!!!

قشنگ تصمیمات لحظه ای! 

خدایا توبه!

این که همون لحظه دلیت نمیشه مجبورت می کنه برگردی. بر پدر بلاگ اسکای!

یه زمان یادم بود روزی 60 دفعه تلگرامو حذف می کردم دوباره نصب می کردم

+وای یه وقت زن نگیرم فرداش پشیمون بشم

اینم بگم همچین حرکاتی تو خانواده ما موروثیه.

خلاصه یه وقتی عاشق من شدید من همینم که هستم! اصلا هم تغییر نمی کنم.

مواظب خودتون باشید



مشخصات

اول می خواستم حذف کنم وبلاگو

ولی دلم نیومد. اینجا یه سری بحثا و نکاتی شده، که شاید الان دوای دردم نباشن، ولی حتما در آینده به دردم می خورن، وقتی که خوبم.

میرم، و روزای خوب برمی گردم. 

میرم و می سازم روزامو. اون موقعست که برمی گردم.


مشخصات

+نگاه به مشکلات دیگران می کنم، بعدش نیگا به مشکلات خودم، می فهمم چقدر سطحین مشکلاتم.

آیا باید نگران باشم بابت این موضوع؟ یا اینکه دلو نزدم به دریا و هنوز لب ساحل واستادم؟

شاید برم تو آب، کم کم مشکلاتم هم شروع میشن.

البته نمیگم مشکلات خوبن. منظور اینکه این یعنی یه مشکلی هست.


مشخصات

+آدما عوض میشن.

بدون شک. مثالش خود من. تا آخر ترم 5 ام یکی بودم، بعد از اون شدم یه آدم دیگه، که هنوز مقاومت می کنم برا عوض شدن. 

چجور فکر می کردم اون موقع، الان چطوری فکر می کنم.

+مثلا تا اون موقع کلا مخالف سرسخت رل و دوست دختر و این حرفا بودم. اصلا سعی می کردم حرف نزنم با دختر جماعت. فقطِ فقط ازدواج سنتی.

نمازام منظم، خدا هم سرجاش، 

درسام هم سرجاش.


*ولی الان، یه آدم بیخیال طور،

 نماز؟ چندتا در میون. 

خدا؟ فقط یه اسم. بعضی وقتا اسمش میاد تو ذهنم...

درس؟ به زور...

ارتباط با جنس مخالف؟ حتما!

ازدواج؟ نه بابا، فعلا اصلا.

کار؟؟؟ 100% باید دنبالش باشم که هستم.


+خلاصه بگم، بپایید که تغییر در کمین شماست. به سمت درست هدایتش کنید.


ب.ن.1: نزدیک شدن سن به 19-20 سال، شروع تغییراته. کلا فازم آدم کم کم عوض میشه.

ب.ن 2: از اون دوران، فقط یه حس دلتنگی عجیب مونده برام. له میشم به اون موقع فکر می کنم. احساس عجیبیه، انگار که.... اصلا نمی تونم بیانش کنم.



مشخصات

+لیست توان مندیامو باید دربیارم. واقعا نمیشه کاری نکرد.

من با این همه تلاش‌و آورده تو همه این سالا، صرفا به خاطر اینکه ریسک نمی کردم و این کمال گرایی و این ترس لعنتی، دارم نابود میشم.

خیلی از کسایی که وعضشون بدتر از من بوده دارن یه کارایی می کنن.

من اما، just wont let the little things go!

گیر رو چیزای کوچیک،‌از دست دادن چیزای بزرگ.

قبول دارم روحیم یه خرده با دیگران فرق داره، ولی نمیشه که الکی منتظر موند تا به فنا رفت.



مشخصات

+ولی جالبه، وقتی توی چراغ قرمز، من که عابرم و اولین نفر هم هستم که کنار خیابون رسیدم و وامیستم تا عبور عابر آزاد بشه، دقت که می کنم دیگران هم وا میستن. وقتی هم که رد میشم، دیگران هم رد میشه.

مثل جوانه زنی و رشد خودمونه. ملت هم دوست دارن واستن و هم برن، ولی مرددن. کافیه انرژی اکتیواسیون برا واستادن رو کم کنی تا نرخ کسایی که وامیستن زیادتر بشه نسبت به کسایی که رد میشن. چون به "دیگران" نگاه می کنن. 

نمی دونم اسم همچین کاری فرهنگ سازیه یا نه، ولی حداقل سعی می کنم تو تهران که یه شهر شلوغه، حتی نصفه شب که هیچ ماشینی هم نمیاد واستم تا عبور عابر آزاد شه. البته که وظیفه ی منه همچین کاری.


مشخصات

+کوییزو نگرفت! بعید بود ازش. یعنی حتی گفت قلم کاغذ رو دربیارید. هیشکی هیچ حرکتی نزد، اونم منصرف شد


+فهمیدم با این روحیه کمال خواهیم اصلا نمیشه کاری کرد. هیچ کاری. فقط کاری رو می تونم بکنم که ریسکش نزدیک به صفر باشه.

اصولا کاری که دیگران بدون نگرانی انجام میدن، برای من خیلی سخته. یعنی یک عالمه فکر می کنم، خودشم روی جنبه های منفیش، مثلا نداشتن وقت، ضایع شدن، موفق نشدن و ... کلا بیخیالش میشم. 

تو ایران که هیچ کاری بدون ریسک نیست، این طرز تفکر سریع شکست می خوره و حذف میشه. باید کمال خواهی رو تضعیف کنم.


+نمی دونم توهمه یا چی، ولی فک می کنم یکی از این دخترای کارشناسی ازم خوشش میاد. یعنی نشد یه بار برنگردم عقبو نگاه کنم این در حال نگاه کردن من نباشه. کلاس مشترک هم داشتیم.

نمی دونم بازم می گم شایدم توهمه. اصولا تو تشخیص این جور چیزا اصلا خوب نیستم ولی بارها این چشم تو چشم شدن پیش اومده.

ولی به دلایلی شاید بشه گفت نرم سمتش بهتره. شاید چون نسبت بهش احساس ترحم می کنم. و اینکه ظاهرش هم یه مشکلی داره که نگم بهتره. احساس ترحم هم به خاطر ظاهرشه گویا.

تو بلاگ اسکای نباشه یه وقت؟؟!!


+خدا هممون رو عاقبت به خیر کنه.


مشخصات

+چقدر درس داشتم ولی به بطالت گذشت. یعنی میشه گفت زیاد خوش بودم این چند روز، اصلا درسا یادم نبود. ولی خدایی خوش گذشت.


-بریم بخوابیم؟

*باشه!

-شب بخیر عزیزم!

*شب بخیرعشقم!

[از تنهایی در خود مچاله می شود]


+خاک تو سرت بدبخت برو بخواب به جا توهم زدن!


مشخصات

+نمی دونم چی شده این تلویزیون برفکی میشه. بدجور میره رو مخ آدم وقتی برفکی میشه.

شاید آب تو آنتن؟ شاید.

+جالبه اومدن این آلومینیوم ایی که روی آنتن هست رو کندن بردن -_-  نمی دونم 2 تیکه حلبی که 100 گرم وزنش نمیشه به چه درد می خوره؟؟؟

 اومدن از بالا پشت بوم برداشتن. آخه لامصب چه کاریه؟؟؟ خجالت نمی کشی؟ اون حلبیا به چه دردت می خوره لامصب؟؟

چی بگم


مشخصات

+زندگی رو سخت نگیرید. به والله سخت نگیرید.

مطمئنم سخت بگیرینش 99% به فنا می رید. 

چیه می شینید فرمول بندی می کنید زندگی رو؟ فرضیه های عجیب غریب، معیارای سخت برا زندگی و...

نکنید. واقعا نکنید.

+یه دوستیم داشتم، هم اتاقیم بود. طرف منو به فنا داد، اینقدری که دنبال هدف و .... بود. آخرش بهش گفت سنگ بزرگ نشانه نزدن است.

البته طرف خیلی باهوش بود. 

شاید اینا هم از تبعاته با هوش بودنه. به یه نتیجه هایی می رسن که عجیب به نظر میاد. 

+برا من که معمولیم! این شکلی سوال نمیاد تو ذهنم.

+این نیچه رو ببینید، طرف چه چیزای مزخرفی گفته. ولی بعدا تازه فهمیدن چی گفته. حتما باهوش هم بوده. نمی دونم.

گیج نکنیم خودمون رو.




مشخصات

+غذایمان هم سوخت!

-نمی دونم چرا هر کاری می کنم غذا مزه نمی گیره. هیچکدومشونا!

خلاصه بگم یکی از دلایل ازدواجم همینه که یاد بده چطور غذا بپزم.

+اصلا ازدواج کردن الان درسته؟ فک نکنم. فعلا در حد رل باید کافی باشه.

باید با روحیاتشون آشنا بشم. خودمم هم بسازم.


مشخصات

+یکی از سکانسای سریال Friends که به شخصه خیلی زیاد باهاش خندیدم

(فصل 4، قسمت 7: The One where Chandler crosses the line)

قضیه از این قرار که Chandler عاشق دوست دختر هم اتاقی و بهترین دوستش، Joey شده و تو این لحظه Kathy (دوست دختر Joey)  و Chandler بالاخره کنترلشون رو از دست میدن و همدیگرو می بوسن! و اینم بقیه ماجرا

(به ترتیب از بالا به پایین)


 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

مشخصات

+یادمه یه جا خوندم کار کردن با لبتاپ و گوشی و تلویزیون نگاه کردن باعث زیاد شدن سودا تو بدن میشه.

یا مثلا زیاد خوابیدن هم باعث زیاد شدن سودا میشه.


اینو یه جا دیدم:


1) غذا های ساده:

الف) غذاهای بسیار گرم (بادمجان، پیاز پخته)، پیاز خام سودا زدا است.
ب) غذاهای سرد وخشک
ج) غذاهای حرام(حتی اگر شربت عسل باشد) که درمانش روزه است.سودا مثل خاک است وتا غذا حلال نباشد عارف قدرت پرواز در ملموت را ندارد. د) غذاهای مانده و غذاهای سریع پخته شده و میوه های نارس و غذاهای فریز شده.
2) محل زیست (سرد و خشک، گرم و خشک)

3) غم مستمر

4) بیماری های مزمن و مستمر

5) کبد( بیش از اندازه گرم باشدیا بیش از اندازه سرد باشد)

6) معده (بیش از اندازه گرم یا بیش از اندازه سرد باشد)

7) آسیب موضعی ( هماتوم)
8) بی تحرکی جسمی (که درمانش روزه و مطالعه و کم خوری است)

9) بی تحرکی فکری (که درمانش روزه و مطالعه و کم خوری است)

10) بی تحرکی جنسی؛ امّا درمانش: روزه + کم خوری + مطالعه + نخود آب + روغن زیتون + شیره خرما یا خود خرما + تخم مرغ + آخر نخودآب
11) سوء ظن یودا زا است
12) رنگ سیاه ( در حدیث پوشیدن لباس سیاه کراهت دارد، سودایی زندگی را تاریک می بیند)
13) بوهای بد و بعضی بوهای خیلی گرم
14) نبودن انس(آسمانی یا زمینی)
15) تماس با چیز های سرد (تماس زیاد با آب، وسواسی سودایی پدید می آورد)
16) برخی داروها
17) خرده خوری
18) پرخوری
19) نهار خوردن
20) ایستاده غذا خوردن
21) وسایل الکتریکی والکترونیکی
22) ترافیک
23.) دائم در سفرهای طولانی بودن
24) آپارتمان نشینی (نرفتن داخل منازظر)
25) آلودگی های صوتی و شیمیایی در هوا
26) خواب صبح و غروب
27) خواب زیاد
28) خندیدن زیاد
29) نخندیدن زیاد
30) الکل گرم حاد است در بلند مدت سودا زا است.
31) مصرف نگهدارنده ها
32) تصمیم گیری های سریع همراه با استرس شدید (اسکی بازی، موج سواری، موتور سیکلت، مسابقات ماشین رانی و همچنین بازی رایانه ای اینگونه ورزشها)
33) سوداء موضعی در اندامی که درمعرض گرما یا سرمای مستمر باشد.
34) نشستن مداوم (سودای موضعی در اندام تحتانی)


منبع: لینک


مشخصات

+ولی این وضعیتم اصلا جالب نیست.

اصلا سالم نیست، این قدری که خودمو حبس می کنم تو استرس و اصطلاحا بهش می گن "انجام رفتارای مخرب" که توی کمال گرایی اتفاق می افته.

مثلا به جا  این که کارامو بکنم، الکی چرخ می زنم تو اینترنت....

هر هفته، مخصوصا آخر هفته ها همین شکلیه و زجر می کشم، الکی خودمو زجر میدم.

خیلی خیلی کار دارم برا انجام دادن:

1. امتحان 3شنبه

2. مقاله

3.درسای عقب مونده

4.ارائه ها که همه درسام دارن

صبح ها هم دیر از جام بلند میشم و اینم مزید به علته برا بیشتر خرد شدن اعصابم و چراغ سبز نشون دادن برا تلف کردن ادامه روز...


حتما باید این کارا رو بکنم:

1.برا هر روز، از شب قبلش برنامه داشته باشم، حتی برا تفریح و ... . به نظرم خیلی دقیق باشه اصلا جالب نیست چون جواب نگرفتم قبلا.

2. قطع بودن نت، علی الخصوص صبحا که از خواب بلند میشم.

3. کمتر فکر و خیال کردن و اذیت کردن خودم برای حجم کارهای مونده


+کاشکی یکی بود حواسش به آدم بود و وقتی آدم این شکلی میشد یه تلنگری چیزی می زد به آدم.

قبلنا مادرم این کارو می کرد یا خواهرم. ولی خب الان نیستن کنارم.

ای کاش، ای کاش واقعا....



مشخصات

+می دونین مهمترین کاری که کردم چی بود؟

قد بازیگرا رو به اینچ و سانتی متر در آوردم بعد با قد خودم مقایسه کردم!

بعد هم با خودم گفتم د آخه من که از اکثر اینا بلندترم اینا چرا این همه معروف شدن، منو هیشکی نمی شناسه!!؟؟

بعدشم این کانال CinemaSins رو توی youtube نیگا می کردم. خیلی توپه. ببینید ویدیوهاش رو اینقدر خوب می کوبه فیلما رو که از هر چی فیلمه حالتون به هم می خوره.


+شاید بگین چقدر بیکاری؟

عرضم به حضورتون که 3شنبه یه امتحان خفن و سنگین دارم، با یه استاد بسیار بنداز!

سوال بعدی!

[به افتادن در امتحان فکر می کند]



مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها